سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود بست

رفت و هرچه داشتچ

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به

خانه برد

سال ها ست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سال ها ست

عاشق است

عرفان نظرآهاری

از کتاب چای با طعم خدا



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]