سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

من خسته ام عزیز!

آنقدر خسته که می خواهم در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه واژه و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند که شکوه آن لحظه به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی عاشقانه صبحدم انتهای شب را باور نمی کند؟

چرا از من، از حضور فردا و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من از رنگهای رویا نمی آورد تا خواب مرا از ادامه اینهمه لحظه های بدون تو باز دارد؟

من از اینهمه حضور بدون تو خسته ام،

از اینهمه خوابی که شاید خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام،

از دمادم صبح،

از اینهمه آفتابی که انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از اینهمه دعا برای آمدنت،

برای یک لحظه آمدنت، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده،

از ابرهای تیره خسته ام.

از اینهمه گفتار ناثواب،

از اینهمه پندار نادرست،

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود،

از اینهمه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،

من از تمام آن چشمهای خیره خسته ام؛

چشمهایی که گوشه ای از نگاه تو را درنمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که بهار را فراموش می کنند، خسته ام.

از حضور همه هر دم و نبودن تو حتی یک دم،

من از دمیدن دم و بازدم هم خسته ام

و بیقرارم؛

بیقرار اینهمه سطرهای خالی که باید برای تو پر شود،

بیقرار یافتن چند واژه ام،

بیقرار چند جمله که چشمهای تو را شرح دهند،

بیقرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام، تو را و چشمهای تو را،

بیقرار باریدن بارانم و خیس شدن گیسوان تو در آب،

بیقرار جایی برای گریستن، جایی برای هق هق بغضی بیقرار،

بیقرار صدای گریه آسمان،

بیقرار تو ام.

بیقرار تمام تو

و آن لحظه ای که دوباره ببینمت.

بیقرار مهتابی که تو را در خود می گیرد،

شبی که تو را در خویش فرو می برد.

بیقرار درخشش تو در تاریکترین تقلای زیستن.

(افشین صالحى)

 



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]