سایت بهترین ابزار


باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !


سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !


آویخته از گردن من شاه‌کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد


سردرگمی‌ام داد گره در گره اندوه

خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد !
 
 
حسین جنتی


ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

ای لحظه ها حواس به آدم نمی دهید
یک فرصت قیاس به آدم نمی دهید

مفهـوم نیستـند خــطوط کتــاب تـان
امکـان اقتــباس به آدم نمی دهید

با اینکه بغض آینـه ها از خبر پراست
امـکـان انعـکاس به آدم نمی دهید

ظرفیــت عبــور به آخر رسیده است
یـک کـوچه ی قنــاس به آدم نمـی دهید

تقـدیر خـط نـداد بـه هـمراه اوّلـم
یــک فرصـت تـماس به آدم نمی دهـید

شـمشـیـر اتّفــاق شـما نـا گهانـی است
امکــان التمـــاس بـــه آدم نمـی دهیـد

پایـم بــرای بــار چهــارم شکـسته است
ای لحظـه ها حــواس به آدم نمـی دهیـد

رضا کرمی



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

 
هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت

 
از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت

 
پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت

 
من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت

 
آخر، انار کوچک هم بازی نسیم!
دیگر رسیده است زمان رسیدنت

 
پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

 
یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت…

پانته آ صفایی

وبلاگ: http://panteasafaei.blogfa.com



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی
تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟


آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند
مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی

کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت
با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی


باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو
کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟


خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض
با وجود آنکه می دانم ...... خرابش می کنی!

سمیرا یحیی پور



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

 
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه


بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه


دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم عاری از گناه

 زنده یاد نجمه زارع



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو، من به هیچ کس انگار هیچ‌وقت...

اینجا دلم برای تو هی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی‌شود اخبار هیچ‌وقت...

حیفند روزهای جوانی نمی‌شوند
این روزها دومرتبه تکرار، هیچ‌وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟ هیچ‌وقت!

بگذار من شکسته شَوَم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت... 

زنده یاد نجمه زارع



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
 
می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

زنده یاد نجمه زارع


ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد!


آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت!
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد!


آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت...
نزدیک ظهر بود ... غزل اختراع شد...


آدم که سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد...


«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
اینگونه بود ها...! که بغل اختراع شد...

حامد عسکری



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

آبی‌تر از نگاه تو موجی ندیده‌ام، باران و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

مرهم ز چشم‌های تو ‌می‌بارد و امید، درمان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

دست‌ام نمی‌رسد که به ایوان چشم تو روزی دخیل بندم و حاجت بگیرم آه

هر شب ستاره ‌می‌شکفد در خیال من کیوان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

با پرفریب نرگس در شب نشسته‌ات راه کدام عاشق سرگشته ‌می‌زنی؟

آتش شدی و شعله به هر گوشه ‌می‌زنی شیطان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

والاتر از حماسه‌ی چشمت حماسه نیست سرکش‌تر از همیشه‌ی دریا نگاه تو

پس کی غزال وحشی من رام ‌می‌شوی؟ عصیان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند؟

وقتی بت سکوت مرا با نگاه خود، در ابتدای حنجره‌ام خرد ‌می‌کنی

باید به چشم‌های تو ایمان بیاورم ایمان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

حجت الله نظریان



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم
حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم

دیگر نمی خواهم برای با تو بودن
چون بختکی بر جانِ این دنیا بیفتم
...

وقتی نمی فهمد کسی گنجشکها را
زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم

تا سرنوشتِ ماه در دستانِ برکه ست
هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم

ترسی نخواهم داشت از بازیِ تقدیر
از اینکه روزی امتحانم را بیفتم

اصلا چه فرقی می کند وقتی نباشی
بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم
 
الهام دیداریان


ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ]