سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

سلامتی همه دخترای با محبت ♥
ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ.
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.
ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ!



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!!!!

عصبانیت و دوست داشتن هیچ حد وحدودی ندارند. دوست داشتن را انتخاب کنید تا همیشه یک زندگی زیبا و دوست داشتنی
داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید که:

وسایل برای استفاده کردن هستند وانسانها برای دوست داشتن.

امامشکل جهان امروزاینست که انسانهامورداستفاده واقع میشوندوبه وسایل عشق ورزیده میشود،بیاییدهمواره این گفته رابه یادداشته باشیم:

وسایل برای استفاده کردن هستند،،انسانها برای دوست داشتن هستند.
مواظب افکارتان باشید ، آنها به کلمات تبدیل می شوند. مواظب کلماتی که به زبان می آورید ، باشید ، آنها به رفتارتبدیل می شوند . مواظب رفتارتان باشید ، آنها به عادت ها تبدیل میشوند ، مواظب عادت هایتان باشید ، آنها شخصیت شما را شکل می دهند مواظب شخصیت تان باشید ، چون سرنوشت شما را می سازند.



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

دوم ابتدایی بودم تازه خونمون رو عوض کرده بودیم بابام به خاطرضرر زیادی که کرده بود مجبور شد حتی خونمون رو هم بفروشه و یه خونهء کوچیکتر بگیره روز اول بود که اومده بودیم تو اون محل اثاث کشی تموم شده بود ومنو بابام در خونه بودیم بابام کلید انداخت که درو باز کنه یهو یه دختر 6 ساله با یه بلوزدامن سفید تور دار عین مال عروسا از کنارمون رد شد من نمی دونم چرا وقتی اون رو دیدم یه جوری شدم نمی دونم چی بود ولی یه چیزی بود که تا اون موقع احساسش نکرده بودم فقط شنیدم بابام گفت ماشالله!!! این دخترِ کیه خدا نیگهش داره

از اون روز به بعد همش یه موقعهایی میو مدم تو کوچه که ببینمش دیگه عادت کرده بودم هر روز ببینمش و اون حس هر بار که می دیدمش قوی تر می شد بعدها فهمیدم اون عشقی که می گن همینه


من که با عوض کردن خونمون مخالف وخیلی ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضی وشاد هم بودم

سالها می گذشت و من علاقم نسبت به اون بیشتر می شد جوری که تمام زندگیمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون می ساختم اصلا آرزویی بجز اون نداشتم

بارها تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتی می دیدمش انگار لال می شدم هر چی تلاش می کردم نمی تونستم برم جلو گفتم تلفنی باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو می شنیدم قلبم همجین به تپش می افتاد که می خواست قفسه سینمو بترکونه و زبونم هم بند میومد اصلا لال می شدم

چه دعواهایی که به خاطرش با بچه های محل یا کسایی که دنبالش می افتادن نکردم

اما حتی یکبار نتونستم حرفم رو بهش بگم

یادمه یه روز نشسته بودم درس بخونم که دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم پشت دره یهو انگار یه تانکر اب سرد رو سرم خالی کردن ... نمی دونم چی شد فقط در بسته بود من یه تیکه گوشت نذری تو دستم بود

اون روز تا شب گیج بودم، یه گیجیه باحال درس مرس که اصلا، کتابو نیگا می کردم چهرش تو نظرم مجسم می شد

همینطور ما بزرگ می شدیم ومن بی عرزه نمی تونستم حرفم رو بهش بگم

حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال دیگه واسه خودش خانومی شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنین به زیبایی!

من دست به هیچ کار زشتی نمی زدم حتی نیگای دخترای دیگه هم نمی کردم اون پیش من تبدیل به یه موجود مقدس شده بود می گفتم اگه این کارو بکنم دیگه لیاقت اون وجود پاک رو ندارم و اون دیگه منو نمی خواد

یه روز که رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببینمش دیدم یه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتیم به پسره گیر دادیم پسره هم گفت برو بابا این چند ماهه با من دوسته ما همدیگرو می خوایم دیگه هم مزاحم ما نشو

من که باور نمی کردم تا شب گیج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصمیم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون کندنی بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفی کردم وگفتم که دوسش دارم ولی اون گوشی رو گذاشت نمی دونم رو زمین بودم یا رو هوا اما خوشحال که حرفم رو بهش زدم

و فکر می کردم حتما خجالت کشیده حرف بزنه خلاصه انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش دیدم در می زنن  رفتم درو باز کردم دیدم اون پسرست با چهرهء عصبانی منم سریع برگشتم یه چیز پوشیدم رفتم که برم یه جای خلوت دعوا

ولی وقتی گفت که ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته که بهم بگه دیگه برای من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو می فرسته در خونهء ما راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توی دستشویی تامی تونستم گریه کردم  
از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد

بعدها اون پسر رو دیدم و فهمیدم اونرو سر کار گذاشته و بعد از کلی تیغ زدن رفته با یکی دیگه دوست شده...

آخر یه سری از عشق ها همین میشه چون ما نمیتونیم درست انتخاب کنیم ......

عزیزان من تو انتخابتون خیلی دقت کنید چون یه سری از آدما کارشون هوس بازیه...

همانطور که در نظرسنجی وبلاگ میبینید آمار کسانی که تو عشقشون شکست خوردن از همه بالا تره پس مواظب باشید به چه کسی دل می بندید...





ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

دوتا عاشق با هم ازدواج کردن وضع پسره زیاد خوب نبود برا همین همیشه کار میکرد تا زنش راحت زندگی کنه گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد. همه کار میکرد.کارگری فروشندگی حمالی عملگی .سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست خالی نمیومد خونه.وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.ماساژش میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .همیشه به عشق شوهرش خونه تمیز بود و برق میزد و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.هیچ وقت دستشونو جلو کسی دراز نمیکردن.ساده زندگی میکردن اما خوشبخت بودن.تا اینکه.............

 یه شب که پسره برای کار دیر کرده بود یه اس ام اس رو کوشی دختره اومد.کارت شارژ بود.دختره تعجب کرده بود.بعد از اون هیچ کس زنگ نزد.منتظر شد اما خبری نشد.فکر کرد اشتباهیطغ اومده.خوابید.صبح که بیدار شد از رو کنجکاوی کارت شارژ رو کارد کرد.شارژ شد.دختره تعجب کرده بود.فکر کرد شاید کسی براش دلسوزی کرده.خیلی با خودش کلنجار رفت.شب بعد دوباره یکی اومد.باز شارژ شد.اما نه کسی زنگ میزد نه اس میداد.از اون شب به بعد دختره هر شب براش شارژ میومد.گوشیش پر بود.فکر میکرد یکی داره اینجوری بهشون کمک میکنه.میخواست به شوهرش کمک کنه اما نمیخواست به غرور شوهرش بربخوره.بعد از اون این کارش بود .شبا شارژ میکرد و روزا اونو به دوستاش و همسایه ها میفروخت و پولشو هر چند که کم بود جمع میکرد.یک ماه گدشت.یه شب دختره هر چی منتظر موند اس ام اس نیومد.هزارتا فکر و خیال کرد.اخرش این تصمیمو گرفت.چادر سرش کرد و رفت سر کوچه و با تلفن عمومی زنگ زد.یه پسر گوشی رو برداشت.دختره نتونست حرف بزنه.پسره گفت من این گوشی رو پیدا کردم صاحبش هم تصادف کرده و فلان بیمارستانه.دختره قطع کرد و رفت خونه.تا صبح گریه کرد.برای مردی که بدون چشم داشت به اون کمک میکرد.روز بعد دوباره زنگ زد.این بار با گوشی خودش.پسره خودش برداشت.حالش بهتر شده بود.دختره کلی گریه کرد و تشکر کرد و قطع کرد.اون شب دوتا کارت شارژ اومد.دختره به رسم ادب براش اس فرستاد ممنونم داداش.اما جوابی نیومد.از اون شب هر موقع شارژ میرسید دختره پیام تشکر میفرستاد.تا اینکه........ شوهر دختره اومد خونه.خیلی زود خوابش برد.دختره پیشونیشو بوسید و رفت که لباساشو بشوره.دست تو جیبش کرد قلبش ایستاد.پاکت سیگار بود.بی اختیار اشک از چشمش جاری شد.رفت یه گوشه و شروع کرد گریه کردن.پسره شارژ فرستاد اما دختره متوجه نشد تا اس تشکر بفرسته.بعد از نیم ساعت پسره زنگ زد.نگران شده بود.دختره هم بی اختیار گریه میکرد و شروع کرد به درددل کردن.از اون روز به بعد هر چند وقت یکبار دختره تو جیب شوهره سیگار میدید .دیگه اروم اروم عادی شده بود براش.اما به شوهرش نمیگفت.گریه ها و درددلاشو میبرد پیش پسره.دیگه بهش نمیگفت داداش.دیگه اکه اس نمیداد نگران میشد.دیگه کمتر و کمتر شوهرشو ماساژ میداد.دیگه لباساشو خوب تمیز نمیشست.دیگه براش نمیخندید.به پسره میگفت شوهرم لیاقت نداره اکه داشت ترک میکرد.اروم اروم مهر پسره تو دلش نشست.از شوهر قبلی فقط اسمی که تو شناسنامه ش بود مونده بود و اگه کاری میکرد یا از سر اجبار بود یا از روی عادت.دختره گفت... میخوام ببینمت.پسره هم از خداش بود.قرار گذاشتن.یه ماشین باکلاس جلوش ترمز زد.دختره تازه داشت میفهمید این یعنی زندگی .با شوهرش فقط جوونیش حروم میشد.شده بودن دوتا دوست صمیمی.یه روز دختره بهش گفت بیا خونه شوهرم تا شب نمیاد.پسره قبول کرد اما گفت اول بریم بیرون دور بزنیم.سوار شد.یه خیابون دو خیابون یه چهار راه دو چهار راه.اما پسره حرف نمیزد و فقط میگفت طاقت داشته باش یه سورپرایز برات دارم.رسیدن به یه جایی.پسره گفت اونجا رو ببین.یه مرد بود با چهره ای خسته.شیک بود اما کمرش خم شده بود.سیگار فروش بود.آره شوهره میفروخت نمیکشید.حرف اخر پسره این بود.برو پایین بی وفا... حداقل بخونش وبهش فکرکن! چرا ما همیشه سر نماز خوابمون میاد؟ ولی تا ساعت سه شب برای دیدن یک فیلم بیداریم؟ چرا هر وقت می خواهیم قرآن بخونیم خیلی خسته ایم؟ اما برای خوندن کتابهای دیگه همیشه سرحالیم؟ چرا اینکه یک پیام در مورد خدا رو رد کنیم انقدر راحته؟ ولی پیام های بیهوده رو به راحتی انتقال می دیم؟ چرا تعداد کسانی که خدا رو عبادت می کنند هر روز کمتر میشه؟ اما تعداد بار ها و کلوب ها رو به افزایشه؟ ولی ارتباط با خداوند انقدر سخته !!!!!!؟؟؟ در موردش فکر کنید.



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

عزیز دلم سلام

گاهی دلم میخواهد بدانی حالم چگونه است بدانی چقدر دلتنگت هستم

اغلب دلم برایت تنگ می شود.به عکس های یادگاری مان نگاه میکنم

و هرلحظه یکبار تورا نفس میکشم.راستی آن چیزی که چندسال پیش

بردی کجاست؟اینگونه نگاهم نکن دلم را می گویم!...

تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه ی زندگی اتراق کنی

و بار تحملت را برشانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود

راستی چه حکمتی است که من بیشترغروب ها دلم برایت تنگ می شود؟

نه فکر نکنی که خورشیدی؟ نه عزیزم خورشید نیستی چون خورشید

شب ها نیست وگل های آفتابگردان را به حال خود میگذارد

اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی.

در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی.همیشه پیشم هستی در ذهن وقلبم

حضور داری.بهترین حضور در بهترین قاب دنیا!

بمان اما اینبار از آن ماندن هایی که رفتن ندارد

اینبار به زبان عامیانه بمان.به زبان همه که وقتی تنها می شوند

ماندن کسی را زیر لب به صاحب آسمان هادرمیان میگذارند

یک بار هم برای کسی که یک عمر برایت می میرد بمان

اما نه با سکوت...بگو بنویس...نقاشی کن.که بخاطرمن مانده ای
دوباره سلام را می نویسم که زحمت دوباره ی لب هایت را برای

پاسخش نبینم....فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان

بخورد برایم کافی ست هروقت نیستی طفل دلم لجوجانه پا برزمین

می کوبد.وهر لحظه تورااز من میخواهدجوابش را چه دهم که راهایی

از دستش بسی دشوار است و من سخت ناتوان!

همیشه قصه ی کهنه ی آمدنت را برایش تکرار میکنم تاآرام آرام

بخواب رود....اما تا به کی او را دلخوش به آمدنت کنم؟؟

خسته ام تا به کی فریبش دهم؟؟؟

همین فردا قسم میخورم فراموشت کنم اما چگونه؟؟

وقتی باران و بیدمجنون وسیب سرخ تداعی کننده ی توست

نه هنوز از سنگ نشده ام

بادکنک بغضم بی اراده می ترکد،طفل دلم هراسان از خواب می پرد

و دوباره تو را بهانه میکند..............

دوست داشتن تو دردی ست که تمامی ندارد!

افسوس محبوبم که دیگر نیستی افسوس



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

  پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .

وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :
********************************************************************************************
یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :
 
 
 
ای گلاله ای گلاله دیدنت خواب و خیاله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صمیمی مثل خورشید جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل دریای شماله
می دونی تو مذهب من چی حرومه چی حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام می با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوی شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگی بی تو محاله
 
 
 
پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!
 
 
 
مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :
 
 
 
عهد من این بود که هرجا
یار و همتای تو باشم
توی شبهای انتظارت
مرد شبهای تو باشم
چه کنم خودت نخواستی
شب پر سوز تو باشم
تو همه شبهای سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من این بود همیشه
یار و غمخوار تو باشم
با همه بی مهری تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستی
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهای سردت
آتش افروز تو باشم
 
 
 
 
 
 
رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن/


ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

 

این داستانی که می نویسم ،یک داستان واقعی می باشد.در حقیقت بیشتر این داستان
بر گرفته از زندگی شخصی است.این داستان را با زبان شخصیت اصلی داستان بیان می
کنم.
از آن پسرهایی که به دلیل غرور زیاد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نمیزد.
در
سال ۱۳۷۵، وقتی در دوره ی راهنمایی بودم با پسری آشنا شدم. اسم آن پسر آرش بود.لحظه
به لحظه دوستی ما بیشتر و عمیق تر می شد تا جایی که همه ما را به عنوان ۲ برادر می
دانستند. همیشه با هم بودیم و هر کاری را با هم انجام می دادیم. این دوستی ما تا
زمانی ادامه داشت که آن اتفاق لعنتی به وقوع پیوست.

در سال ۸۴، در یک روز تابستانی وقتی از کتابخانه بیرون آمدم برای کمی استراحت در
پارکی که در آن نزدیکی بود، رفتم.هوا گرم بود به این خاطر بعد کمی استراحت در پارک،
به کافی شاپی رفتم، نوشیدنی سفارش دادم .من پسر خیلی مغرور و از خود راضی بودم که
جز خود کسی را نمی پسندیدم .به این خاطر وقتی دختری را می دیدم، روی خود را بر
میگرداندم و نگاه نمی کردم ولی در آن روز به کلی تمام خصوصیاتم عوض شده بود .چند
دقیقه ای از آمدن من به کافی شاپ گذشته بود. ناگهان چشمم به دختری که در حال وارد
شدن به سالن بود افتاد. بله اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد.
عاشق شدم؛ حال و
هوام عوض شد، عرق سردی روی صورتم نشسته بود. چند دقیقه ای به همین روال
گذشت.
آدم زبان بازی بودم، ولی در آن لحظه هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسید. نمی
دانستم چه کاری کنم. می ترسیدم از دستش بدهم. دل خود را به دریا زدم، به کنارش رفتم
و کل موضوع را آرام آرام با او در میان گذاشتم. شانس با من یار بود. توضیح و
تفسیراتی که از خودم برای او داده بودم مورد توجه او قرار گرفت.
اسم آن دختر
مونا بود. من در آن زمان ۲۱ سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خواندن بودم؛ مونا
سال آخر و یکی از ممتازان دبیرستان خود بود؛ از خانواده مجللی بودن و از این نظر
تقریباً با هم، هم سطح بودیم.
دوستی ما یک دوستی صادقانه و واقعی بود. ۳ سالی به
همین صورت ادامه داشت. هر لحظه به علاقه من به او افزوده می شد. موضوع ازدواج را با
مونا درمیان گذاشتم؛ هر دو ما به وصلت راضی بودیم. خانواده هایمان نیز در این مورد
اطلاع کافی داشتند؛ ولی من درآن زمان آمادگی لازم برای ازدواج را نداشتم؛ چون مایل
بودم کمی سنم بیشتر بشود.
من به قدری به مونا احترام می گذاشتم و دوستش داشتم که
هیچ وقت کلمه ی نه را از من نمی شنید. تابستان ۸۶ بود با او تماس گرفتم ولی جواب
نمی داد. ۲،۳ روزی به همین صورت ادامه داشت دیگر داشتم از نگرانی می مردم، چون
سابقه نداشت جواب تماس ها و پیامک هایم را ندهد؛ با مینا خواهر بزرگتر مونا تماس
گرفتم، موضوع را جویا شدم، بالاخره توانستم با هماهنگی او مونا را پیدا
کنم.
وقتی از او دلیل جواب ندادنش را پرسیدم حرفی را زد که همانند پتکی رو سرم
فرود آمد. دنیا دور سرم می چرخید. گفت برایش خواستگار امده و به خاطر فشار پدر
مادرش مجبور است ازدواج کند. من که ۲۴ سال بیستر نداشتم و مایل به ازدواج زود
نبودم، خود را بر سر دو راهی عشق و عقل دیدم. عشق می گفت ازدواج کنم و عقل می گفت
ازدواج زود هنگام نکنم.
وقتی دیدم مونا در شرایط روحی مناسبی قرار ندارد؛ به
خاطر اینکه نمی توانستم لحظه ای اذیت شدنش را تحمل کنم، قبول کردم که دیگر به او
فکر نکنم و او با فردی که خانواده برایش انتخاب کرده ازدواج کند.
با چشمانی
گریان و با آروزی خوشبختی از او برای همیشه خداحافظی کردم. ۲،۳ ماه گذشت، روزی نبود
که به یاد او نباشم؛ و به خاطر دوری اش نگریم، ولی باید تحمل می کردم.به همین صورت
روزها می گذشت. پاییز رسید. برای دیدن دوست نزدیک، آرش، به دیدنش رفتم. آرش آن روز
خیلی خوشحال بود؛ وقتی علت را جویا شدم از پیدا کردن دختر مورد علاقه اش خبر داد؛
گفت که بالاخره توانسته دختری که همیشه در رویاها به دنبالش میگشته، پیدا
کند.خوشحال شدم، چون خوشحالی آرش را می دیدم. با ذوق و شوق موبایلش را در آورد تا
عکس آن دختر را به من نشان دهد.وقتی چشمم به عکس افتاد گویی دوباره پتکی به سرم
خورده باشد؛ گیج و مبهوت ماندم. سرگیجه ای به سراغم آمد که تا آن ۲۴ سال هیچ وقت
ندیده بودم.
عکس، عکس مونا بود. همان دختری که به خاطرش از خودم گذشتم، تا او از
خودش نگذرد؛ غرورم را شکستم تا او غرورش را نشکند.
آرش از موضوع دوستی من و مونا
هیچی نمی دانست. از او خواستم تا قراری را با او بگذارد و مرا به او معرفی کند. آرش
هم بلافاصله با مونا تماس گرفت و قرار ملاقاتی را برای ساعت ۷ همان روز گذاشت. ساعت
۶:۳۰ من و آرش در محل قرار حاظر بودیم. به او گفتم من برای چند دقیقه بیرون می روم،
ولی وقتی دوستت آمد با من تماس بگیر، تا بیایم. از کافی شاپ بیرون امدم، در گوشه ای
از خیابان منتظر آمدنش بودم. ساعت ۷ شده بود مونا را دیدم وارد کافی شاپ شد، همان
لحظه آرش خبر آمدنش را به من داد. آرام آرام وارد شدم، وقتی به کنار میز رسیدم آرش
بلند شد و شروع به معرفی من کرد؛ وفتی چشمان مونا به من افتاد رنگ خود را باخت و
شوکه شد. اشک در چشمانم پر شده بود.نمیدانستم چه کار کنم.
به آرش گفتم این مونا
همان عشق من بود که به خاطرش همه کار کردم. به خاطرش از خودم گذشتم، ولی او مرا
خورد کرد شکست.
با نیرنگ و فریب با دلم بازی کرد به آرش نگاه کردم و گفتم: آرش
،داداش خوبم، این دفعه هم به خاطر تو از خودم می گذرم؛ دلی که یکبار بشکند، می
تواند دوباره هم بشکند. ولی من، نه تو و نه مونا را دیگر نمیشناسم.
با چشمانی
گریام به مونا گفتم: امیدوارم خدا دلت را بشکند.
از آنجا خارج شدم و تا به امروز
دیگر نه انها را میبینم و نه به آنها فکر می کنمو فقط از خدا برای دل شکستگان آرامش
آرزومندم.



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

2سال قبل :

افشین زیر
باران منتظر اتوبوس بود. دقایقی گذشت اتوبوس آمد و افشین سوارش شد.مقداری از راه را رفته بود
که نگاه افشین با نگاه یک دختر گره خورد دختری که افشین تا به حال لنگه اش را ندیده بود افشین
در ایستگاه نزدیک خانه یشان پیاده نشد قصد داشت در ایستگاهی که دختر پیاده
میشد پیاده شود.

دختر نزدیک دانشگاه پیاده شد چترش را باز کرد و به طرف دانشگاه
به راه افتاد. دختر میدانست که افشین دنبالش هست .دختر به ساختمان دانشگاه وارد شد
و افشین زیر باران
منتظر ماند بعد از سه ساعت دختر از دانشگاه بیرون آمد وقتی افشین را دید از تعجب
داشت شاخ در می اورد.افشین مثل موش آب کشیده شده بود ۳  ساعت زیر باران منتظرش
ایستاده بود .افشین عاشق شده بود در یک نگاه.وقتی دختر از کنار افشین گذشت با لبخندی
گفت (دیوونه) و از آنجا دور شد.

بعد از  آن روز
زندگی برای افشین طوری دیگر شد می گفت. می خندید .همه چی برایش زیبا بود.دختر خاله افشین در آن
دانشگاه درس می خواند افشین بعد از چند روز به خانه خاله اش رفت و با نر گس دختر خاله اش درباره
دختری که دیده بود
حرف زد و مشخصات دختر را داد تا نرگس آمارش را بهش بدهد.دو روز بعد نرگس زنگ زد و
افشین بی معطلی به طرف خانه خاله اش به راه افتاد. نرگس درباره دختر چیزهای فهمیده
بود افشین به تندی
به خاله اش سلام کرد و سریع به طرف اتاق نرگس رفت. در را زد و وارد شد.

 بعد از سلام زود گفت: شناختیش نرگس گفت:آره و ادامه داد اسمش افسانه هست
با هیچ پسری رابطه ای نداره پدرش از مایع دارهای کرجه.برادرش در کانادا زندگی می کنه پدرش قصد داشت
افسانه را هم به آنجا بفرسته ولی بعد از مدتی منصرف شد.افشین از
نرگس خواست تا با افسانه حرف بزنه و بهش بگه که عاشقش شده و نرگس با علامت سر قبول کرد .

 چند روز بعد نرگس زنگ زد افشین بی تاب بود و می خواست تلفنی همه چی را بشنود ولی نرگس گفت:بیا
خونه.دو ساعت بعد افشین در اتاق نرگس بود.-سلام نرگس –سلام-باهاش حرف زدی-اره-چی
گفت-شناختت گفت همون پسری که تو بارون دنبالم کرد و می گی من از ماجرا خبر نداشتم
ولی وقتی مشخصاتتو داد فهمیدم توئی-گفتی عاشقشم-اره-چی گفت-اول قبول نکرد ولی
من زیاد اصرار کردم گفت باید فکر کنم.

 از اون روز به بعد روزهای که افسانه کلاس داشت افشین جلوی دانشگاه بود. و بلاخره  با کمک نرگس افشین و افسانه یه قرار ملاقات در یک کافی شاپ گذاشتند افشین و افسانه
یک ساعت در کافی شاپ حرف زدند در خاتمه افسانه گفت:من بهت قول ازدواج نمیدم ولی میتونیم با هم
باشیم فقط دوست. افشین تو قلبش گفت باهام عروسی می کنی حالا صبر کن.بعد به افسانه
گفت قبول.در واقع افسانه هم در نگاه اول عاشق شده بود.

 روزهای شیرین افشین شروع شد خبر عشق افشین و افسانه زود در دانشگاه و فامیل
پیچید همه می گفتند این دو برای هم ساخته شدن. افشین و افسانه بهم می آمدند هر دو
زیبا و جذاب بودند تنها چیزی که افشین را می آزرد غم تو چشماهای افسانه بود افشین
درباره اش از افسانه پرسید ولی افسانه از پاسخ دادن طفره رفت. افشین هم که به خودش
و افسانه قول داده بود که همیشه شادش کنه دیگه چیزی نپرسید. خانوادده هر دو تاشون
از اول از دوستی فرزندانشان با خبر بودند و در این میان پدر افسانه خوشحال تر از
همه بود.افسانه ای که چند ماه قبل به شدت افسرده بود حالا شاد شاد بود.

صبح شنبه باز یک روز بارانی دیگر چند روز بعد رابطه افشین و افسانه یکساله میشد
تو این مدت این دو دیوانه وار دیوانه هم شده بودند.افشین به موبایل افسانه زنگ زد
مدتی بعد از آن طرف خط صدایی آمد افسانه نبود خواهرش بود افشین سراغ افسانه را گرفت
بعد از مدتی سکوت خواهر افسانه گریه کرد افشین احساس کرد یه چیزی داره تو کمرش
سنگینی می کنه افشین خودش دلداری داد و گفت حتما بیماره و زود خوب میشه ولی خواهر
افسانه گفت افسانه فوت کرده.

افسانه بر اثر سرطان فوت کرده بود افشین در فراق افسانه یک قطره اشک هم نریخت شوکه شده بود باورش
نمیشد افسانه رفته باشه. حالا میدانست که چرا افسانه گفت فقط دوستی چرا تا حرف
ازدواج می آمد زود حرف را عوض می کرد.و تازه فهمید غم چشمان افسانه برای چه
بود.

 تو مدت چهار ماه افشین پوست و استخوان شد. موهای شقیقه اش تو این مدت سفید شد.دیگه نمی
تونست تو شهری که همه جاش برای افشین خاطره افسانه را به یادش می آورد نفس بکشه به
همین خاطر به ویلای عمویش در شمال رفت.

زمان حال:

افشین با اکراه از رختخواب دل کند گرسنه بود سر یخچال رفت ویک لیوان شیر خورد تو
همین موقع زنگ ویلا زده شده افشین به طرف در رفت وقتی نزدیکتر شد دید خواهر افسانه
هست.تند به طرف در رفت خواهر افسانه بعد از سلام نامه ای را به افشین
داد و رفت.

 افشین نامه را باز کرد خط،خط افسانه بود.نامه اینگونه شروع شده
بود:

سلام افشین بابا اخماتو باز کن خوب همه میمیریم.یکی زود یکی دیر ولی میمیریم.
عزیزم من قبل از آشنایی با تو خودم را برای مرگ آماده کرده بودم وهیچ ترسی از مرگ
نداشتم ولی از وقتی با تو آشنا شدم هر روز که از خواب بیدار میشدم خدا رو
شکر می کردم که اجازه داده یک روز دیگه عشقم رو ببینم هر روز از خدا می خواستم مرگم
را به تاخیر بیندازد ولی بلاخره رفتنی بودم عزیزم زندگی کن زندگی ادامه داره ازت
خواهش می کنم به زندگی برگرد.من همیشه در کنارت خواهم بود.اگه تا حالا گریه نکردی
که نکردی خواهش می کنم گریه کن.

 افشین بی اراده اشک ریخت به وسعت این دوسالی که گریه نکرده بود فردای اون روز
افشین در کرج بود قبل از رفتن به خانه به قبرستان رفت بعد از مدتی گشتن آرامگاه
عشقش را پیدا کرد نشست کنار قبر افسانه و ساعتها با افسانه حرف زد و گریه کرد
وقتی هوا تاریک شد افشین از قبرستان خارج شد باز داشت باران می بارید افشین باز
جمله افسانه را به یاد آورد عزیزم زندگی کن



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

اسم من فرهاد هست ماجرا مربوط می شه به سال پیش وقتی که تازه دوم
دبیرستان رو تموم کرده بودم

یه دختر رو که اسمش لیلا بود چهار سال بود دوست داشتم و برای اینکه
یه کلمه باهاش حرف بزنم روزشماری می کردم و شب و روز نداشتم هر شب که همه می
خوابیدن بیدار می شدم تو عالم خودم باهاش حرف می زدم .یه روز که گوشیم دستم بود دیدم
از یه شماره ناشناس برام یه پیامک اومد بعد اینکه دنبال شماره گشتم دیدم شماره لیلاست همینو
که فهمیدم باورم نشد یعنی تا الانشم باورم نیست از خوشحالی فقط می تونستم گریه کنم
یعنی کار دیگه ای از دستم ساخته نبود فکرشو بکنید بعد 4 سال...

وقتی که باهاش حرف میزدم دنیام زیر و رو می شد واسش از این
چهار سال تنهاییم حرف می زدم

خلاصه بعد 6 روز ارتباط بهم زنگ زد گفت که نمی خوام دیگه باهات
ارتباطی داشته باشم همینو

گفت و گوشی رو گذاشت منم بهش پیام زدم که خودمو می کشم اینو جدی میگم
اگه علت کارتو بهم نگی از فردا دیگه منو نمیبینی دیدم نوشت که سرطان خون داره اینو
که دیدم چشمام سیاهی رفت روزای خوش زندگیم با بدختی رو سرم خوردن حالم بدجوری خراب
شد طوری که به سرم زد خودمو خلاص کنم که گوشیم زنگ زد برداشتم لیلا بود گفت فرهاد
می خوام ببینمت همون پارکی که دیروز بودیم ساعت6 لباسامو پوشیدم از ساعت 5 رفتم نشستم رو
صندلی که دیروز با هم نشسته بودیم یک ساعت دیگه از دور دیدم که داره میاد رفتم
پیشش با هم قدم زدیم که گفت فرهاد فردا می خوام عمل بشم خیلی می ترسم بهم گفت قول بده که
اگه من رفتم بلایی سر خوت نیاری واسه خودت یه کس دیگه ای پیدا کنی و منو فراموش کنی
منم گفتم اگه تو بری منم باهات میام با این حرفم خیلی ناراحتش کردم رو کرد بهم گفت
فرهاد بهم قول بده که فراموشم می کنی منم بهش گفتم که قول می دم خوب می شی و بازم با
هم دیگه هستیم فردا شد ساعت 9 می خواستن لیلا رو ببرن اتاق عمل دیدم که بابا و
مامانش گریون پشت در اتاق عمل نشستن منم نمی خواستم که منو ببینن واسه همین تو حیاط
بیمارستان نشسته بودم که خوابم برد ولی با صدای جیغ مادر لیلا از خواب پریدم ساعت
12 بود وقتی بیدار شدم دیدم مادر لیلا با صدای بلند گریه می کنه و باباش هم یه گوشه
زانوهاشو بغل کرده و بهت زده به در اتاق عمل که باز بود نگاه می
کنه و قطره های اشک از گونه هاش سرازیر شده و بقیه فامیلاش هر کدوم یه گوشه زارزار
گریه می کنن با دیدن اینا که فهمیدم لیلا تموم کرده بی اختیار توی بیمارستان مثل
دیونه ها طوری داد زدم که همه داشتن منو نگاه می کردن بعد با یه دریا غم و اندوه با
اشکهای بی اختیار که داشتن مثل بارون می باریدن بیمارستان رو ترک کردم وقتی رسیدم
خونه دیدم همه اهل محل از مرگ لیلا حرف می زنن با این حرفا به داغ دلم آتیش می زدن
مثل اینکه جاده جهنم رو روبروم باز کرده بودن

فرداش مراسم تشییع جنازه لیلا بود رفتم از دور نگاشون کردم دیدم طابوت
لیلا رو دارن میارن

باورم نمیشد که لیلای من اون تو خوابیده همینطور اشکام بی صدا از رو صورتم سرازیر
مشد باخودم میگفتم خدایا این دختر چه گناهی کرده بود واسه چی ازم گرفتیش دیگه داشتم
آتیش میگرفتم باور کردنش برام خیلی سخت بود تموم زندگیم رو گذاشتن تو خاک از دست
خودم دل گیر بودم که نتونستم به قولی که بهش داده بودم عمل کنم نتونستم روزای آخر
زندگیشو واسش شیرین کنم داشتم خودمو سرزنش می کردم بعد اینکه فرشته رویاهامو خاکش
کردن تنهایی عجیبی رو که تا هنوزم تو قلبم مونده رو احساس کردم اگه بهش قول نمی
دادم که بلایی سر
خودم نیارم خودمو خلاص میکردم از دور داشتم فقط به قبر لیلا نگاه میکردم و عشق
کوتاهمو نفرین میکردم همینطور مات و مبهوت به قبر لیلا نگاه می کردم و گریه میکردم
حالا دیگه نصف زندگیم زیر خاک بود نصف دیگش روی خاک سرنوشت تک گل آروزی باغمو چید و
خشک و خالی شدم بعد اینکه همه رفتن رفتم پیش قبرش نشستم بهش گفتم یادم میاد تو
رویام باهات حرف می زدم ولی حالا باید با جسم بی روحت هم سخن بشم گفتم نکنه اون تو تنهایی می ترسی
کاش به جای تو من اون تو خوابیده بودم اینا رو که میگفتم خودم خوابم برد پیش قبرش
خوابیدم که دیدم تو یه باغ بزرگم و یه گوشه ای نشستم و لیلا هم اون ور داره بهم
گریه میکنه اومد پیشم اشکامو پاک کرد و گفت قولت که یادت نرفته ؟

بهش گفتم نه ولی قول داده بودم خوب بشی ولی نشدی من خیلی متاسفم
گفت نه من خوب
شدم

فقط دنیامون با هم فرق می کنه برو از زندگیت لذت ببر اینو که گفت
یهو خودم و میون قبرها دیدم که خوابم برده بود بلند شدم و یه شاخه گل خشکیده گذاشتم
رو قبرش و
رفتم



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

سال سوم راهنمایی بودم شاگرد اول کلاس توی یه محله ای
زندگی میکردم

که همه همدیگه رو میشناختن.پدربزرگم یه مغازه ی
کوچیک داشت من غروبا

میرفتم پیشش.جوونای محل اکثرا تو کوچه میومدن.چند روزی میشد هربار که

میرفتم دم مغازه چشام ب یه آقا پسری میفتاد که خیلی
قیافه آرومی داشت

 

ازش خوشم اومده بود اما نمیشناختمش دیگه دلو زدم ب
دریا و از پدربزرگم

پرسیدم که اون کیه؟اونم گفت اسمش حسین.وضع مالی خوبی
ندارن و...

خیلی خوشم اومده بود ازش هربار که از مدرسه تعطیل
میشدم

یکی از بچه

محلا میومدن سر راهم اما هیچکدوم حسین نبودن با کسی دوست
نمیشدم

تا جایی ک تو محل برای رفاقت باهام شرط بندی میکردن یکی از اونا
اسمش

علی بود...توی محرم حسین زنجیر میزد اولین برخوردمون زمانی بود
که

زنجیرش خورد به صورتم و بحثمون شد شمارشو پیدا کردم و زنگ زدم
بهش

 

من:آقا حسین؟

بله خودم هستم

چشامو بستمو بهش گفتم دوستت دارم و.....اما هرچی اصرار کرد
بگوکی

هستی نگفتم با الکارت زنگیده بودم الکارتم تموم شد و تلفن قطع شد
دلم

نیومد نگم کی هستم از خونه زنگیدم و گفتم من نوه ی آقای هاشمی
هستم

چیزی نگفت بعدشم باهاش خدافظی کردم 5دقیقه بعد زنگید و گفت منم
دوستت

دارم اما نمیتنستم بیام بهت بگم چندروزی باهم حرفیدیم میگفت
مطمئنی

منومیخوای منم هربار مصمم تر میگفتم آره تو راه مدرسه همو میدیدیم
اوایلش

خرکی باهم رفیق بودیم فقط یه بار بهم گفته بود دوستم داره بچه های
محل

فهمیده بودن دائم سعی داشتن منو بدکنن پیشش

 

روزهایی بود که منو تا مدرسه میرسوند اما تو راه برگشت به دوستام
تیکه

مینداخت.بچه ها میومدن بهم میگفتن اونی ک رسوندت چیت
میشد؟منم

میگفتم داییم بود و اونا هم شمارشوازم میخواستن و من هم میپیچوندم
اما

به حسین چیزی نمیگفتم تا اینکه دیگه خسته شدم رفتم پیش دوستام
گفتم

اونی که شما راجبش حرف میزنین رفیق منه دوسش دارم...تا اینکه یه
روز

داداش حسین(محسن)زنگ زد بهم. سلام آبجی خواهش میکنم به
حسین

چیزی نگو که من بهت زنگ زدم میشه ازت خواهش کنم با حسین
صحبت

کنی که خدمت بره اون تو خونه خیلی بهانتو میگیره و میگه خدمت نمیرم
من

که کاملا گیج بودم گفتم حسین بهونه منو میگیره!!!!!باشه من باهاش
میحرفم

خلاصه باهاش کلی حرف زدم آقا اولین جمله ای ک بهم گفت این بود که
تو

میخوای من برم که راحت باشی و ولگردی کنی چیزی نگفتم فقط گفتم تو
برو

من اینجا قول میدم بعد خدمتت بهم برسیم.خلاصه راضی شد ساعت
7صبح

رفتم تو کوچه و باهاش خداحافظی کردم.هر روز میزنگیدوگریه میکرد
باورم

نمیشد تازه فهمیدم دوسم داره.تو خدمت یه پسری بود به اسم رضا
اونم

همشهریمون بود یه روز زنگ زد بهم گفت حسین خیلی ازت تعریف
میکنه

میخوام بگم بیخیالش شی اون معتاده به درد دختری مث تو نمیخوره
گفتم

اصلا مهم نیس.به حسین چیزی نگفتم چون بهم شک داشت بعد یه
مدت

میزنگیدو ابراز علاقه میکرد بازم بی جواب گذاشتمش تا یه روز حسین
زنگ

زد و هرچی از دهنش در اومد بهم گفت:تو خجالت نمیکشی با رفیق
من

دوستی معلوم هست چ غلطی میکنی منم گفتم اگه تو حرفای اونو
قبول

داری منم حرفاشو قبول میکنم بعدشم اس های رضا رو به حسین
نشون

دادم خونه امام حسین ب پا شد تو پادگان.....تو این مدت بچه محلمون
علی

سخت دنبال آتو میگشت یه بار تو راه آهن جلومو گرفت ونمیزاشت
برم

مدرسه ازم انگشتر دستمو میخواست که به عنوان یادگاری بهش بدم
اما

چیز دیگه تو فکرش بود ندادم بهش....خدمتش تمام شد اومد
خواستگاری

بابام راضی نبود میگفت من کفنتو هم دست اون لات و بی سروپا
نمیدم

حقم داشت اما دوسش داشتم.تمام تلاشمو کردم اما نشد بعدش
حسین

بهم اس داد که من تریاک میکشم بیخیالم شوگفتم مهم نیس ترک
میکنی

با هزینه خودم فرستادم ترک کرد.میخواستم برم کربلا بهم میگفت تو
میخوای

بری فراموشم کنی میگفتم نه..رفتم کربلا ه شب خواب دیدم حالش
خیلی

بده بهم میگه حتما بهم زنگ بزن.

 

گوشی رو از بابام گرفتم و زنگ زدم به یکی از دوستام که از حسین
قرار بود

خبر بهم بده سحر گوشی روبرداشت پرسیدم از حسین خبر
نداری؟؟گفت

دیشب بهم زنگ زد گفت به ماریا بگومن واسه همیشه دارم از گرگان
میرم

من دیگه نمیتونم اینجا باشم و با خاطرشو رفاقتش زندگی کنم.....پاک
گیج

شده بودم شارژگوشیم تموم شدوقطع شد داشتم دیوونه میشدم به
یه

بهونه ای رفتم از اتاق بیرون و رفتم تو لاوی.صاحب هتل که یه جوون
26ساله

بود خیلی به پروپام میپیچید رفتم پیش اون ازش خواهش کردم که تلفن
رو واسه

5دقیقه بهم بده که زنگ بزنم اونم دائم راجب خودش حرف میزد بالاخره
راضی

شد اول که میزنگیدم جواب نمیداد بالاخره برداشت باهم که صحبت
کردیم

گفت فراموشم کن بعد کلی گریه و زاری بهم گفت برگشتی باهم
حرف

میزنیم.....برگشتم گرگان باهم حرف زدیم قرار شد برای ازدواج با
بابام

صحبت کنیم نزدیک به یک هفته خونمون سر این مسائل دعوا
بودبعدکه

بهش زنگ میزدم میگفتم میگفت دروغ میگی اگه تو بخوای میشه تا یه
روز

حسین خودش با بابام حرف زدو بابام گفت دخترم الان ازدواج نمیکنه
باید

درسش تموم شه آخه سنی نداشتم 18سالم بودفقط.بعدکه بابام
اومد

خونه کلی دعوامون شد من ازخونه زدم بیرون رفتم خونه ی دوستم
وبه

بابام اس دادم که من خونه ی سیماشون هستم.خلاصه این قضایا
گذشت

یه روز که از مدرسه میومدم نگار(خواهرحسین)زنگ زدوگفت آجی بیا
یه

چیز بهت بدم بعد برو خونه رفتم دم در گفت بیا بالا کسی نیست رفتم
بالا

دیدم مادرحسین نشسته باهام کلی حرف زد بعدشم ندا و محسن
باهام

حرف زدن.مادرش ازم خواسته بود به حسین چیزی نگم اومدم خونه یه
15

دقیقه دیررسیده بودم به حسین اس دادم رسیدم بهم زنگ زدوگفت
کجابودی

دیر کردی منم گفتم کار پیش اومدبعدکه دیدم خیلی داره دعوام
میکنه

مجبور شدم بهش بگم همه چیو اونم عصبانی شدوقطع کردکه چرا
ازهمون

اول پنهون کردم

 

صبح که رفتم مدرسه(مدرسمون کنارپارک بود)رفتم سرپنجره کلاس
حسین

رودیدم که داره سیگارمیکشه حالم خیلی بدشد بردنم دفتر مدرسه و
بعدش

رفتم خونه......بعد فهمیدم آقا دوباره شروع کرده به کشیدن
موادبعدکلی

دعوا آخرین حرفی که بهم این زد این بود که توهیچکدوم از این
کارهارو واس

خاطرمن نکردی و واس تنهایی خودت بود من و تو به درد هم نمیخوریم
تومنو

دوست نداشتی بعدشم خطشو خاموش کردبعد1ماه اس داد امشب بچه
ها

خواستن با مستی سرکنیم خواستم بگم دوستت دارم...منم گفتم آدمی
که

منو تو مستی بخواد نخواد بهتره.....حالامن موندم و کلی خاطره و بی
اعتمادیه

خانوادم و کلی سوال که دوستام راجب حسین میپرسن باخبرهایی که ازش
میاد



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ]