سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﭘﻨﻬﺎﻧﺖ ﮐﻨﻢ.

ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺸﺶ نوﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ که ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ.

ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﻗﺪﻡﻫﺎﯾﻢ ﺷﻮﻕ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭمی یابند.

ﺍﺯ ﺍﻧﺒﻮﻩ عسل ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﻮﺳﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ می کنند.

ﭼﮕﻮﻧﻪ؟

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺼﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﮔﻨﺠﺸﮑﺎن پاک ﮐﻨﯽ

ﻭ قانع شان ﮐﻨﯽ که ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻧﮑﻨﻨﺪ؟

(نزار قبانی)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

تو برنمی گردی

و این غمگین ترین شعر جهان است که ترجمه نمی شود؛

یعنی تو را به هیچ زبانی نمی توان برگرداند؟

(مینا آقازاده)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

پر می کشم از پنجره‌ خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار، در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پُر از راز

کافی ست مرا، ای همه خواسته ها تو!

دیشب من و تو بسته این خاک نبودیم

من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه روز نمی‌کرد

با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا! هرچه صدا، هرچه صدا- تو

آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه ‌جا تو، همه جا تو، همه جا تو

پاسخ بده از اینهمه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق چرا تو

(محمدعلی بهمنی)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

فالگیری به من گفت: امسال منتظر باش مهمان بیاید

اتفاقی به گرمای خورشید بین برف زمستان بیاید

تو همان اتفاقی که در من مثل جوی مذابی دویدی

برف اسفند را آب کردی تا به سمت درختان بیاید

من که سوزی تنم را می‌آزرد، من که بازیچه باد بودم

کوه یخهای دی را شکستم، ایستادم که طوفان بیاید

تب ندارم که هذیان بگویم، با تو هر لحظه یک اتفاق است

دیگر اصلاً تعجب ندارد، زیر چتر تو باران بیاید

مثل آن قصه های قدیمی روی زانوی مادربزرگی

لحظه هایی که خیلی طبیعی ست ماه تا سطح ایوان بیاید

می شود ورد جادوگری زشت دختری را بخواباند و بعد

با تب بوسه قهرمانی عمر سرما به پایان بیاید

می شود یک درخت کهنسال خاطرات خودش را بگوید

می توانی ببینی که یک شیر صبح توی خیابان بیاید

قصه یک سرزمین عجیب است: مرز بین خیال و حقیقت

می شود مثل تو یک فرشته اتفاقی به کاشان بیاید

(مهدی فرجی)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

با نام  و یاد خدا و عرض سلام از ته دل

ساعت 14 و اینک مشروح اخبار منزل

جانم برایت بگوید از خانه بی حضورت

بارانی است آسمان چشمان برخی وسایل

تب کرده گویا سماور از غصه دوری تو

هی اشک می ریزد پیاز و هی می زند عطسه فلفل

چاقو به یادت عمیقاً دست خودش را بریده

صابون که کف کرده کلاً، با دیدن این مسائل

آیینه غرق بخار است، کم مانده بغضش بترکد

هی می پرد چشم این لامپ، یعنی بیا ماه کامل

این چاردیواری برایم با اینکه کل جهان است

تا شب من و این جهان و دور از شما دور باطل

یک روز دیگر گذشت و دیگر نمانده مسیری

لطفاً بخر در مسیرت خرما و چای و کمی هل

تا شعر بعدی دلت را دست خدا می سپارم

ضمن سپاس از شما و مجموعه ای از عوامل

اینک مرور خبرها

قدری بدان قدر من را

(زهرا فرقانی)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

رابطه ها را باید ساخت.

هیچ رابطه ای خود به خود خوب نیست.

هیچ رابطه ای خود به خود زنده نمی ماند.

گلدان را بی آب دادن اگر رها کنید، می میرد.

رابطه ها را به امید زمان رها کنید، می میرند.

ما در مثلث تکراری سیزیف، ما در دایره تکراری پردستینیشن (پیش سرندشت) به اختیار خودمان هیچ چیز به جز "عشق" نداریم.

رابطه های تان را به امان خدا و زمان رها نکنید.

زمان دشمن سرسخت رابطه هاست

و خدا هیچ کاری نمی کند.

رابطه ها گلدان مصنوعی نیستند که تا ابد لبخندزنان و صاف صاف باقی بمانند.

رابطه ها جان دارند

و جاندارها می میرند.

برای هزارمین بار می گویم که: رابطه ها را اگر هر روز نوازش نکنید، بی شک می میرند.

نگذارید که این گلدانها هی بمیرند

و هی بروید گلدان تازه ای بخرید.

کشتن اینهمه گلدان منجر به پیدا کردن گلدانی جادویی که خود به خود تا ابد زنده بماند نمی شود.

(مهدیه لطیفی)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

من خسته ام عزیز!

آنقدر خسته که می خواهم در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه واژه و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند که شکوه آن لحظه به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی عاشقانه صبحدم انتهای شب را باور نمی کند؟

چرا از من، از حضور فردا و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من از رنگهای رویا نمی آورد تا خواب مرا از ادامه اینهمه لحظه های بدون تو باز دارد؟

من از اینهمه حضور بدون تو خسته ام،

از اینهمه خوابی که شاید خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام،

از دمادم صبح،

از اینهمه آفتابی که انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از اینهمه دعا برای آمدنت،

برای یک لحظه آمدنت، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده،

از ابرهای تیره خسته ام.

از اینهمه گفتار ناثواب،

از اینهمه پندار نادرست،

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود،

از اینهمه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،

من از تمام آن چشمهای خیره خسته ام؛

چشمهایی که گوشه ای از نگاه تو را درنمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که بهار را فراموش می کنند، خسته ام.

از حضور همه هر دم و نبودن تو حتی یک دم،

من از دمیدن دم و بازدم هم خسته ام

و بیقرارم؛

بیقرار اینهمه سطرهای خالی که باید برای تو پر شود،

بیقرار یافتن چند واژه ام،

بیقرار چند جمله که چشمهای تو را شرح دهند،

بیقرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام، تو را و چشمهای تو را،

بیقرار باریدن بارانم و خیس شدن گیسوان تو در آب،

بیقرار جایی برای گریستن، جایی برای هق هق بغضی بیقرار،

بیقرار صدای گریه آسمان،

بیقرار تو ام.

بیقرار تمام تو

و آن لحظه ای که دوباره ببینمت.

بیقرار مهتابی که تو را در خود می گیرد،

شبی که تو را در خویش فرو می برد.

بیقرار درخشش تو در تاریکترین تقلای زیستن.

(افشین صالحى)

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

با غم دوری تو اهل مدارا هستم

نیستی خانه، ولی غرق تماشا هستم

منِ منهای تو جمع همه زشتی هاست

آهم و با کمک آینه زیبا هستم

تا خم اخم تو تبدیل به لبخند شود

چند وقتی ست پی حل معما هستم

لحظه ای را که در آغوش تو باشم، انگار

در غزل خیزترین نقطه ی دنیا هستم

پرده ها را بکش و قفل بزن درها را

که من آماده تصمیم زلیخا هستم

(محمد شریف)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

عاشق تر از این بودم، اگر لحظه پرواز

در دست نجیب تو کلید قفسم بود

عاشق تر از این بودم، اگر عطر نفسهات

در لحظه بی همنفسی همنفسم بود

عاشق تر از این بودم، اگر فاصله ها را

این آینه شب زده تکرار نمی کرد

عاشق تر از این بودم، اگر هق هق ما را

این سایه سرمازده انکار نمی کرد

عاشق تر از این بودم، اگر در شب وحشت

مثل تپش زنجره نایاب نبودی

عاشق تر از این بودم، اگر وقت عبورم

آن سوی سکوت پنجره خواب نبودی

 

عاشق تر از این بودی، اگر ثانیه ها را

اندوه فراموشی من تار نمی کرد

عاشق تر از این بودی، اگر این دل ساده

اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد

 

با تو بهترین بودم، همسایه خورشیدی

تو نقش تبسم را از آینه دزدیدی

(یغما گلرویی-من رؤیایی دارم-صفحات 144 و 145)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

فکر کردم که فرزندی از من داشته باشی،

وقتی که می آید شعری در دهانش باشد.

فکر کردم که شعری تو را بدنیا بیاورد.

فکر کردم در شبهای دراز زمستان همه قوانین را در هم بشکنم،

گنجشکی در زهدان تو بکارم که حافظ خاندان گنجشکها باشد.

فکر کردم در ساعتهای هذیان و آشوب روانی در شکم تو یک شهربازی برای بچه ها بسازم تا در شعر گفتن و عشق ورزیدن حافظ آداب و رسوم خانواده باشند.

(نزار قبانی)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ]